فيلسوفان آموزشگرانند

هيلاري پاتنم فيلسوف برجسته معاصر، تعريف فيلسوف خوب را با در نظر داشتن «بینش»، «استدلال» و «پشتیبانی»، تحت معانی بسیار متفاوت ميداند. از نظر پاتنم ما انواعی از فیلسوفان داریم. با توجه به این موارد نقد دیدگاههای فلسفی هم از مبانی متفاوتی صورت میگیرد، گاهی با نقد پیش فرضها، گاهی با نقد میزان تحقیق پذیری، گاهی با نقد سازگاری آنها با هدفهای دیگری که مایل به از دست دادنشان نیستیم و غیره. با اینکه معرفتشناسان قرنها کوشیده اند تا اصولی را برای اعتبار یک استدلال ارائه کنند، اما هنوز هیچ کس برای ارائه معیاری صوری موفق نبوده است.
پاتنم كاركرد فلسفه را چگونگي ارتباط داشتن اشياء با هم، به معناي گستردترين معناي ارتباط ميداند. وي مي گويد: «نظرورزي درباره اين كه اشيا چگونه به هم مربوط ميشوند نيازمند دانش، انديشه پيچيده، تخيل و قابليت استخراج تمايزات نسبتهاي مفهومي و توانايي استدلال است. اين فعاليت به كنجكاويها، جسارت و ميل ما به دقت فكري مربوط ميشود. اما ديدگاههاي نظرورزانه ما هر چند جالب توجه باشند و به وسيله استدلال تاييد شوند يا خردمندانه باشند همه آن چه ما بدان نياز داريم نيستند. ما هم چنين به آنچه برنيت «بصيرت» مينامد نياز داريم.» بصيرت بدان معنا كه ميگويد ما چگونه زندگيمان و جوامعمان را سامان دهيم. فيلسوفان نقشي دوگانه دارند: آن ها ديدگاههاي گوناگون در مورد جهان و خودمان را نظم و نسق ميدهند؛ و همچنين به ما كمك ميكند تا جهتي معنادار براي زندگيمان بيابيم. جهتي معنادار در زندگي به معناي بسط يك حساسيت است. فلسفه تنها با تغيير ديدگاههاي ما كاري ندارد بلكه به تغيير حساسيت و همچنين قابليت درك و عكسالعمل نشان دادن به تفاوتهاي مختصر نيز مربوط است. فيلسوفان به صورت ايدئال آموزشگرانند(آموزشگر خودشان همترازان خودشان). چنان كه استنلي كاول تعريف فلسفه را «آموزش براي بزرگسالان» ميداند.
منبع: بر گرفتهاي از كتاب گفتو گو با فيلسوفان تحليلي
فلسفه تلاش انتزاعي ما نيست، كه در خلائي ابن سينايي رخ دهد. فلسفه آن است كه وارد گود اين ميدان زندگي شوي، ببيني، حساس باشي، لمس كني، تامل و تفكر كني، همراه با خلاقيت و ابتكار بسازي. ساختني كه مملو از بيداري است، معناداري كه خوابآلودگيها را به دور ميراند و هر لحظه زندگي را گود آموزش ميسازد. زمانهاي كه فلاسفه در آن مهجورانند و به بازي گرفته نميشوند انتظار انساني و معقول بودن همواره مضحك مينماياند. در روزگاري مي زييم كه همعصرانمان به تفكر و علوم انساني بيش از هر چيز بها ميدهند، روزگاري كه حتي براي ورود به عرصه تجاري و تبليغاتي هم بايد نگاهي فلسفي و عميق داشت تا توانست براي بودن خود جا باز كرد. فقدان بينش در عصر ما يعني نبودن، حذف، خانهنشيني و عزلت. براي در صحنه بودن و نقش داشتن و جدي تلقي شدن، نيازمند تغيير و تحول به موقع، اطلاعات، بينش عميق و معقوليتي خطاباور هستيم. ما ديگر در عصر متافيزيكي و الهياتي به سر نميبريم كه هر عملي توجيه، و هر تفكر و تاملي در جامعه مقبول افتد. فاصلهها هر روز كمتر ميشود و اين به معناي حذف عناصري است كه در ارتجاعيترين شكل مصرند كه با يقين مطلق خود به توجيه براي تسليم كردن ديگران دست زنند. عصر ما عصر خوب ديدن، انتخابهاي متكثر، تنوع و لذت گرايي است، روزگاري كه تن دادن به رياضت و زهد بيمعناست. انسان امروز ديگر به دنبال راهنمايي نيست تا به دنبال او در صراطي مستقيم به سرمنزل حقيقت رسد. امروزه انسانها در لحظه حاضرشان زندگي ميكنند بدون نوستالژي و بدون رستاخيز. عصر ايدئولوژيهاي محرك تودهها به اتمام رسيده. ديگر بت و تابو براي انسان امروز بيمعناست. امروزه تواضع و انتقادپذيري اقبال عمومي بيشتري دارد تا تكبر و خودپرستي. عصر همزيستي مسالمتآميز همه تجربه ها در كنار هم، نه تحميل يا تحقير. عصر چند صدايي و تنوع بيان، نه ديكتاتوري. تقدم ارتباط، ارتباطات شبكهاي در سطوح و زمينههاي مختلف، نه حصر و محدوديت.

